زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در شهادت امیرالمؤمنین علیهالسلام
هرچند در عمرت به جز غربت ندیدم امشب غمی در بین چشمانت نـدیدم آشـفـتهام کـردهست اوضاع خـرابت حتی طـبیب کـوفه هم کـرده جوابت دیدی که آخر هر دعـایم بی اثر شد از دستـمـال زرد رویت زردتـر شد امشب یتیمان دیده را یک دم نبستند با کاسههای شـیر پشت در نشـسـتند ساکت نمان قدری برایم درد دل کن با زینب زار خودت هم درد دل کن با من بگو این روضههای خط به خط را سی سال تنها بودن و بی خوابیات را از روزهای بی کسی بوتـراب و... در شهر پیغـمبر سلام بی جـواب و از کـیـنـههـای مـردم بـدبــاور شـام از سب و لعـن تو سر هر منبر شام یـادی کـن از دار الـسـلام بین آتـش از آن جـنـایـت هـای تـام بـیـن آتـش از اتـفـاقی که سـر هـر کـوچه افتاد از همسری که همسرش در کوچه افتاد از بازویی که با غلاف از کار افتاد از غـنچهای که زیر پـای خار افتاد حرفی بزن چیزی بگـو جانم فدایت به معجرم خیرهست امشب چشمهایت حس میکنم که از فـراغ یار گـفـتی زیر لب از گودال و از بازار گفتی از کوفهای که روضههایش بیشمار است دور من تنها پُر از سرنیزهدار است از چـشـمهای خــیره نامـحـرمـانـش از نان و خرمـاهای خـیرات زنانش از سنگهای مانـده در دامـان کوفه از ما که میخوابـیم در زندان کوفه بگذار تا صبح از غـم دوری بباریم ما بـعـد تـو امـنـیــتی دیگـر نـداریـم |